¦

يكي از بچه ها يه چيز شبه نسكافه آورده بود كه من هم قبل از اون يكي دوبار بیشترنخورده بودم. بعد از اينكه توزيع شد داشت از بچه ها مي پرسيد كه بسه يا نه كه يكي از بچه ها سخت تو يه گره فلسفي گير كرد. گفت من که تاحالا از اینا نخوردم از کجا باید بدونم که مزش باید چه جوری باشه که تشخیص بدم بسه یا نه و با این سؤالش جمع فلاسفه ی اتاقو به تفکر واداشت ومنم از اون روز تو فکر فرو برده که این بچه های اتاق با این همه استعداد چرا اینجا؟؟