¦

ای آقا . بابا یکی بیاد به این مستول های شهر ما بگه انقدر با دل ما بازی نکنن. بابا ما قلبمون با باتری کار می کنه تحمل این همه سورپرایزو نداره یه جا. یه روز بعداز ظهر یهو دیدیم وسط شهر یه روزشمار گذاشتن اونم نه برای یه طرح بلکه یه روزشمار برای پایان همزمان دو تا طرح. خلاصه کلی هم تو مدت طی شدن این روزشمار نامه نگاری رسمی و غیر رسمی کردیم که آقا لااقل دز غافلگیری رو یه ذره پایین بیارید که دیگه تلفات نداشته باشیم حرف به گوشتشون نرفت که نرفت. هیچی دیگه روز آخر روز شمار دیدیم ( البته شنیدیم چون شخصا تاب این غافلگیری رو نداشتم و تو شهر نبودم) که چند عدد کارگر اومدن و دست به دست هم تابلو رو در اوردن و رفتن و ما هم بعد از چند روز که تو توهم این غافلگیری غرق بودیم واقف شدیم که بله ظاهرا تو شهرداری اختلاف اقوال پیش اومده بوده که این روزشمارها وقتی تموم می شن صفر میشن یا یک که با موافقت غالب اعضا تصمیم به تست عملی دستگاه برای مدت یک سال گرفتند و اون دو تا طرحی هم که اسمشون کنار دستگاه خورده بوده چیزی جز انحراف اذهان عمومی نبوده و همچنان با صلابت در حال تکمیل هستند.

¦

و ما خطر کردیم ...
دیروز برای مسافرتی که باید از پایتخت انجام می شدم اومده بودم اون طرفها واز اونجا که خیلی دیر شده بود مجبور شدیم با موتور طی مسیر کنیم. و از اونجا که ما از مرام و مسلک این موتور سوارهای عزیز تهرانی مون خبر نداشتیم خطر کردیم و به دوست موتوردارمون گفتیم لطف کنید کمی تندتر بروید و البته در شروع حرکت آقای موتوردار به ما متذکر شدن که بد اشتباهی کردی و بد درخواستی ارائه کردی و همانا که درست فرمودند. و ما بستیم چشم را در طور مسیر و هر از گاهی با حس ساییده شدن بخشی از بدن نیم نگاهی به اشخاص و اجسام اطراف می کردیم که خدای ناکرده آسیبی ندیده باشند.البته در طول مسیر آقای موتوردار رو بی بهره نذاشتم و درباب فلسفه موتور و خواص آن وهمچنین ارادت خاصه ما به جماعت موتوری بسیار عرض کردیم که این هم کارساز نشد و آقای موتورسوار فرمودند که «خیلی آخوندی حرف می زنی ها » که در پاسخ ما که چیزی نبود جز « در این موقعیت می طلبه » چنان « ک » داری ( البته قبل از آن عرض پوزش کردند به مقدار دو بار ) فرمودند که من تا انتهای مسیر به این می اندیشیدم که کدامیک به دیگری وام دارترند؛ ادب به آقای موتوردار یا آقای موتوردار به ادب.